تبليغاتX
مجله علمي كاشف فردا
سايت نمايشگاه بين المللي كتاب همچنان در سكون 
|+|
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 1:46
Balatarin OYAX mohandes
ديگه خيلي ديره! 

خانم جواني در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.
از آن جايي كه بايد ساعات بسياري را در انتظار مي ماند، كتابي خريد. البته بسته‌اي كلوچه هم با خود آورده بود.
او روي صندلي دسته‌داري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند.
در كنار او بسته‌اي كلوچه بود، مردي نيز نشسته بود كه مجله‌اش را باز كرد و مشغول خواندن شد.
وقتي او اولين كلوچه‌اش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت.
در اين هنگام احساس خشمي به او دست داد، اما هيچ چيز نگفت. فقط با خود فكر كرد: "عجب رويي داره! اگر امروز از روي دنده چپ بلند شده بودم چنان نشانش مي دادم كه ديگه همچين جراتي به خودش نده!"
هر بار كه او كلوچه‌اي بر مي داشت مرد نيز با كلوچه‌اي ديگر از خود پذيرايي مي‌كرد. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما نمي خواست از خود واكنشي نشان دهد.
وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: "حالا اين مردك چه خواهد كرد؟"
سپس، مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نيمه آن را به او داد.
"بله؟! ديگه خيلي رويش را زياد كرده بود."
تحمل او هم به سر آمده بود.
بنابراين، كيف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.
وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، و در نهايت تعجب ديد كه بسته كلوچه‌اش، دست نخورده، آن جاست.
تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كيفش درنياورده بود.
خيلي از خودش خجالت كشيد!! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است.
مرد بسته كلوچه‌اش را بدون آن كه خشمگين، عصباني يا ديوانه شود با او تقسيم كرده بود، ....
درست موقعي كه او از اين فكر كه مرد از بسته كلوچه او بر مي دارد كاملا آتشي شده بود، و اكنون زماني باقي نبود كه او در مورد رفتار خود توضيحي دهد ... يا عذرخواهي كند!

                                                                                       (نيلوفر مومن خاني)

چهار چيز هرگز قابل جبران نيست:
سنگي كه پرتاب شده باشد.
حرفي كه از دهان خارج شده باشد.
فرصتي كه از دست رفته باشد.
زماني كه سپري شده باشد!
                                            
يك شاعر آمريكايي

|+|
جمعه سی و یکم فروردین 1386 ساعت 1:25
Balatarin OYAX mohandes
يك جعبه بوسه 

    آنها خانواده فقيري بودند. مرد وقتي ديد دخترش جعبه‌اي را كه مي خواهد زير درخت كريسمس بگذارد با كاغذ كادو مزين كرده، از كوره در رفت كه ((چرا پول صرف اين كادو كرده‌اي)). با اين همه صبح روز بعد دختر كوچولو هديه را به پدرش داد و گفت: بابا اين مال تو.

    مرد از اين كه با دختر كوچولوي خود چنين رفتاري كرده بود، شرمنده شد و كادو را باز كرد اما وقتي ديد داخل جعبه خالي است دوباره خشمگين شد و با فرياد گفت: ((نمي‌دوني وقتي به كسي هديه‌اي مي‌دي بايد داخل اون چيزي باشه؟))

    دختر كوچولو در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، به پدرش نگاه كرد و با گريه گفت: ((بابا جون اين جعبه خالي نيست، من يه عالمه بوسه توي اون فوت كردم، همه تونا مال تو بابا)).

    مرد دوباره شرمنده شد و دستهاي خود را به دور دختر كوچكش حلقه كرد و با التماس خواست، او را ببخشد.

    اندك زماني بعد، دختر بچه بر اثر حادثه‌اي جان سپرد. او پيش از اين به پدرش گفته بود از جعبه براي سال‌ها نگهداري كند.

    مرد هر گاه دلتنگ مي‌شد به سوي آن بوسه‌هاي خيالي مي‌رفت و عشق دختري را به ياد مي‌آورد كه آنها را داخل جعبه گذاشته بود.

يك جعبه بوسه

|+|
یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت 13:39
Balatarin OYAX mohandes
چند روز تا عيد- بدون کامپيوتر! 

27 روز مانده به عيد، عينك تازه‌اي را كه ديروز خريدم به چشم خواهم زد. عدسي‌اش كمي همه چيز را متفاوت نشان مي‌دهد ولي عيبي ندارد به زودي به آن عادت خواهم كرد.

26 روز مانده به عيد يك پامچال در گلدان كوچك جلوي پنجره‌ام خواهم كاشت.

25 روز مانده به عيد كارت‌هاي تبريك دوستانه خواهم فرستاد.

24 روز مانده به عيد سر سجّاده براي مادربزرگم فاتحه خواهم خواند.

23 روز مانده به عيد به داستان شب راديو گوش خواهم داد.

22 روز مانده به عيد پنجره‌هاي اطاقم را خواهم شست.

21 روز مانده به عيد زير باران خواهم رفت.

20 روز مانده به عيد روزة مستحبّي خواهم گرفت.

19 روز مانده به عيد به گلها آب خواهم داد.

18 روز مانده به عيد زيارت عاشورا خواهم خواند.

17 روز مانده به عيد به يكي از دوستانم كه مدّتهاست از او بي خبرم سر خواهم زد.

16 روز مانده به عيد فال حافظ خواهم گرفت.

15 روز مانده به عيد لباسهايم را به دقّت اطو خواهم كرد.

14 روز مانده به عيد عكس يك شقايق روي ديوار اطاقم خواهم كشيد.

13 روز مانده به عيد حياط را آب و جارو خواهم كرد.

12 روز مانده به عيد يك شمع معطّر بنفش رنگ در اطاقم روشن خواهم كرد.

11 روز مانده به عيد يك بشقاب عدس سبز خواهم كرد.

10 روز مانده به عيد به خودم عطر خواهم زد.

9 روز مانده به عيد سمنو خواهم خورد.

8 روز مانده به عيد آواز خواهم خواند.

7 روز مانده به عيد صبح زود گونة مادرم را خواهم بوسيد.

6 روز مانده به عيد شعر خواهم گفت.

5 روز مانده به عيد در تمام روز حتّي يك بار دروغ نخواهم گفت.

4 روز مانده به عيد خواهرم را به تماشاي حاجي فيروز خواهم برد.

3 روز مانده به عيد يك جفت كفش نو براي خودم خواهم خريد.

2 روز مانده به عيد لب پنجره خواهم نشست و با همسايه‌ها خوش و بش خواهم كرد.

1 روز مانده به عيد عينكم را تميز خواهم كرد. حتماً ‌تا آنوقت به عدسي‌اش عادت كرده‌ام.

روز عيد ... چه اهميتي دارد كه در اين روز چه خواهم كرد؟ مهم اين است كه تا عيد سال آينده 364 روز پيش رو دارم و اين يعني 364 فرصت براي چشيدن طعم سعادت.

منبع : اينترنت

|+|
چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 20:24
Balatarin OYAX mohandes
روح خدا 

در تعطیلات کریسمس، در یک بعد ازظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباس هایش پاره پاره بودند. زن جوانی از آنجا می گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشم های آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید. آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت: حالا به خانه برگرد. امیدوارم که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی.
پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: (( خانم! شما خدا هستید؟ ))
زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم. من فقط یکی از بندگان او هستم.
پسرک گفت: مطمئن بودم که شما با خدا نسبتی دارید!.

 

|+|
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 21:39
Balatarin OYAX mohandes
ارزشيابي كلمات 
پر معناترين كلمه ((ما)) است، آن را به كار ببر.

بيرحم ترين كلمه ((تنفر)) است، آن را از بين ببر.

سركش ترين كلمه ((هوس)) است، با آن بازي نكن.

خودخواهانه ترين كلمه ((من)) است، از آن حذر كن.

ناپايدارترين كلمه ((خشم)) است، آن را فرو ببر.

بازدارنده ترين كلمه ((ترس)) است، با آن مقابله كن.

تواناترين كلمه ((دانش)) است، آن را فراگير.

موفقترين كلمه ((پشتكار)) است، آن را داشته باش. 

سمي ترين كلمه ((غرور)) است بشكنش.

سست ترين كلمه ((شانس)) است، به اميد آن نباش.

با تشكر از نيما رجب زاده از رشت 

|+|
چهارشنبه یکم شهریور 1385 ساعت 0:21
Balatarin OYAX mohandes